وای جاتون خالی امروز چقد خندیدیم
جلوی در مدرسه پلاس بودیم تا اقا...بیاد بریم خونه
بعد یه پسری از این ژیگول...به قول مامی:سیخ سیخی شتر مرغ ها هههه
عینک دودی زده بود بچه حس اعتماد بنفسش گل کرده بود همیجوری با سرعته شاید بتونم بگم 200!
امد از جلوی مدرسه رد شد(نیشش هم تا بناگوش باز بود)
یهو همچین خورد به یه سمندی همه گفتن هیییییییییییییییییی الفاتحه...
حالا ما دستمونو گذاشته بودیم رو دلمون هر هر میخندیدیم مدیره چپ چپ نیگامون میکرد
خلاصه امدیم فاتحه بخونیم یهو یارو از جاش بلند شد
تازززززه جالبتر اینکه اون سمنده یکی از سرویس های مدرسمونم بود
اینقدم این اقاهه رو ماشینش حساس بود که نگووو
بعد موتور رو برداشت دیدیم پلاک ملاکه سمنده بدبخت سکته ای شده
حالا دِ بخند... راننده سمنده هم همچی با اخم نیگامون کرد ایششش
ولی ما خو از رو نرفتیم...آخه بگو بلد نیستی چرا میخوای پز بدی؟!
خداوندا مخواه ، هرگز زوالش
شب یلدا فراتر از همه شب
نبینم هیچ کس افتاده در تب
شب یلدا زحزن و غم مبراست*

★。˛ °.★__ *★* *˛.
˛ °_██_*。*./ \ .˛* .˛.*.★* *★ 。*
˛. (´• ̮•)*˛°*/.♫.♫\*˛.* ˛_Π_____. * ˛*
.°( . • . ) ˛°./• '♫ ' •\.˛*./______/~\ *. ˛*.。˛* ˛. *。
*(...'•'.. ) *˛╬╬╬╬╬˛°.|田田 |門|╬╬╬╬ .
... ... ¯˜"*°•♥•°*"˜¯`´¯˜"*°•♥•°*"˜¯` ´¯˜"*°´¯˜"*°•♥•°*"˜¯`´¯˜"*°•
ما منتظر صبح شب یلداییم
دستی به دعا تا فرج فرداییم.!!!
دوست جونام یلداتون مبالـــــــــــک......
البته پیشاپیش...
شنبه:عربی:
عربی یک امتنی گرفت که نگوووو(هیوا هم گفت)
امد بالا سر من گفت متاهل مجرد چیه زیر دستت؟
گفتم خانوم چی چی میخواستی باشه؟
برگمو بلند کرد.گفتم خانوم الان بقیه استفاده میکنن ها
دبیر:حالا نه که خیلی نوشتی همش سیاهه... هههه
راستم میگفت اخه هنوز هیچی ننوشته بودم داشتم دودوتا چارتا میکردم
ریحانه:خانوم بجای تراب(خاک) بنویسیم طین(گل)؟
خانوم:اخه چه ربطی دارن به هم؟
من:خو خانوم گِل همون خاکه دیگه فقط یکم اب قاطیش شده
امروز:زیست:
دبیر:بچه ها عکس این پسر رو ببینید تو کتابتون
من:خانوم دختره گوشواره داره
دبیر:نخیر
من:چرا خانوم دختره
ریحانه:نه....اخه عکس دخترو لخت میان بذارن تو کتاب؟
من:کجاش لخته؟
ریحانه:لخته دیگه
من:نه بابا لباسشه اونجوری افتاده
بچه ها:
دبیر:بابا بسه.حالا پسر یا دختر.به جای اینکه بیماریشو مشخص کنن دارن میزنن تو سرو کله هم ببینن دختره یا پسر...
وااااااااااااای امروز عجب روزی بودااااااا....
سه ساعت جا سازی کردم واسه تقلب سر امتحان عربی..بعد کلی نقشه کشی و از این جور چیزا دبیر
اومده سر کلاس جاها رو عوض کرده صورتمون مثه ادامس موزی کش اومد...
دبیر:سوالات تستی رو باید توضیح بدید که چرا اون گزینه رو انتخاب کردین...من:حالا نمیشه بدون توضیح
باشه:
دبیر..نخیرم اونوقت معلومه که 10 20 30 40 کردین و زدین..
عجــــــــــــــــــــبا...خب اگه تستیه توضیح میخواد چیکار..
دبیرای این دوره زمونن دیگه..
منم نامردی نکردم یه دونه توضیحم ننوشتم.هه هه...
لج میکنه باهام؟؟
منم کم نمیارم...
درسته که نمره خودم کم میشه ولی خوووووووب...

یکی نیست سوتی های منو بگیره... دارم اخبار ورزشی نگاه میکنم..بابا بزرگم میگه حالا زده یا خورده؟؟
اومدم بگم باخته..خورده و باخته با هم قاطی شد...گفتم هیچی بابا بوخته...
بابا بزرگمم دیگه فهمیده بود ما این سوتی ها رو مینویسیم میگه هیوا بابا اینو حتما بنویس

=8=8=8=8=8=8=8=8=8=8=8=8=8=8
این دو روز من اینقد خندیدم دیگه میخندم دلم تیر میکشه تا گلوم هههه
خداییش بسی خوش گذشت
اول از 4شنبه شروع کنم:
زنگ زبان خارجه:
دبیر:کی میاد تخته رو پاک کنه؟
انشرلی:من میام خانوم
مهسا:خاک...چایی شیرین
من:باز این شیرین عسل شد
نازنین:یه دفعه اگه تونست اینجوری نباشه ذاتا پاچه خواره
خانوم:بابا باهم دعوا نکنید اصلا بگیر بشین خودم پاک میکنم
5مین بعد...هنو نصفه تخته مونده دبیرهم باتمام وجود تخته رو میسابه
دبیر:پس اون یکی تخته پاکنتون که خیلی خوب بود کجاست؟
محدثه:خانوم زدن تو گوشش
من:خانوم البته امکان هم داره زنگ تفریح گم وگور شده باشه.چون بچه ها زنگ تفریح به عنوان دمپایی ازش استفاده میکنن
خانوم:ههههه اینقد منو نخندونید کمرم درد میکنه 
انشرلی:باع! چه ربطی به کمرش داره؟؟
نازنین:حالا امد یه چی بگه دیگه گندشو در نیار الان میندازت بیرون
یکی از بچه ها:خانوم بابا منم کمرش درد میکرد خیلی بدتراز شما بود رفت تهران ماساژش دادن خوب شد
همه بچه ها:هههههههههههههههههههههههههه لابد زن بوده دکترش
دبیر:اِاِاِ چقد شماها پررویید بسه دیگه بریم سر درسمون.یه الگو واسه این میگین؟؟
نازنین:نچ!
زنگ تفریح:
یکی از بچه ها (حالا اسمشو نمیگم)تو کف یکی از بازیگراست گفت بچه ها یه عکسش هست اینقده قشنگ نشسته عزییییییییییییزم
ما گفتیم:چجوری نشسته؟
امد اونجوری بشینه صندلیه برگشت اگه من نگرفته بودمش به پوز افتاده بود کف کلاس کوتلت شده بود
5شنبه:
جلو مدرسه وایساده بودیم جلو یکی از سرویس ها جاتون خالی تخمه میشکوندیم میخندیدیم(زنگ خورده بود میخواستیم برگردیم خونه)یهو همه بچه ها جیغغغغ کشیدن ما تخممون کوفتمون شد برگشتیم ببینیم چیه دیدیم اون راننده سرویسه که جلوش وایساده بودیم ترمز دستی رو نکشیده بود ماشینه هم با سرعت داشت میومد طرف ما
مهسا بچم فک کرده بود هرکوله با یه دستش پرید طرفش نگهش داره(هی میگم فیلم ایرانی نبین)
بعدش اقاهه امده ترمز دستی رو کشیده با خنده میگه ببخشید
من:اقا چی چی رو ببخشید ما کلی ارزو داریم امدیمو شما نزدیک نبودین یا ما متوجه نشده بودیم
اقاهه نیششو بست گفت:اوه ارزو... معذرت میخوام![]()
ما:خواهش میشه تکرار نشه!هههههه
رفتم تو سرویسه خودمون نشستم هنو درو نبسته بودم میگه بریم؟
میگم:اقای ... من هنوز نصفم بیرونه کجا بریم؟![]()
بعد درو بستم میگه:مبینا باز سوئیچ ماشینو برداشتی ؟
من:بابا اقای... حالا ما یه بار سوئیچو برداشتیم اذیتتون کنیم هروقت سوئیچه نیس بیا به ما بگو

ادبیات:
دبیر به مینا:خانومم اون چه کتابیه زیر دستت؟
الناز:دروس طلایی!
خانوم:خب واسه چی از این خروس طلایی ها میذارین زیر دستتون؟
یکی از بچه ها:خانوم دروس طلایی نه خروس طلایی
خانوم:همون....گفتم خروس که طلایی نیس!
خانوم:یکی از همکارا خیلی اقاست خیلی هم بانمک و باحاله
دبیر:نخیر سن و سالش به شما نمیخوره منحرفا
فیزیک:
ریحانه:خانوم مرحله 1 تاکجا میشه؟؟
خانوم:خو مرحله 1 تا مرحله 2 میشه دیگه
نازنین:خانوم پ مرحله 2 چی میشه؟؟
خانوم:وااااااا بعد از مرحله 1میشه
انشرلی:خانوم خو مرحله 1 کجا تموم میشه؟؟ 
خانوم:الله اکبر از دست شماها...شبای سه شنبه که فرداش باشما کلاس دارم خوابم نمیبره 
زنگ تفریح:
یه ویفرکاکائویی بعد از یه عمری خریده بودم امدم بازش کنم همه بچه ها:مبینا چقد از این ویفرا میخوری ما دیگه بدمون میاد از اینا !!
یکی از بچه ها از بیرون صدام کرد رفتم و امدم دیدم پوست ویفره رو میزه
ســـــــــــــــــــــــــلام ســــــــــــــــــــــلام...
من اومدم بعد قرنی...هه هه 
اینا رو بخونید...بدتون نمیاد...
داشتم تو راه رو مدرسه راه میرفتم..از کنار هر کی که رد میشدم پشت سرم هرهر میخندیدن.
.منم اصلا اهمیت نمیدادم با یه لبخند از کنارشون رد میشدم...
اومدم تو کلاش میبینم یه برگه پشتم چسبوندن..نوشته بود:این خر به فروش میرسد...:))
گفتم هر کی نوشته واقعا دمش گــــــــــــــــرم...


*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#
یکی از بچه های اون کلاس اومده میگه خانوم فلانی اینجاس؟؟کارش دارم
محدثه:ماژیکش دست منه بگو چیکارش داری...


*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#
از نگین میپرسم:نگین جون ساعت چنده؟؟
میگه:5مین دیگه مونده به زنگ...
#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#
رفتیم نماز جماعت با چند تا از بچه ها تو نماز خونه مدرسه..رکعت سوم بود مبینا بلند شد واسه رکعت
چهارم..حاج آقا و بچه ها بلند نشدن...مبینا ضایع شد نشست...
...بعدش که نماز تمومید به حاج آقا
فت:حاج آقا ببخشید 3 رکعت خوندیناااا
حاج آقا:نه دخترم 4رکعت خوندم از بچه ها بپرس
مبینا:آره بچه ها؟؟؟4رکعت خوند؟؟
همهگی باهم:نه 3 رکعت بود والا
مبینا؟ههههه حاج آقا ضایع شد...
حاج آقا:خـــــــــــب حالا دوبـــــــــــــاره میخونیم..


پر از منفی های خوشگل
تا یه منفی میگرفتی هنوز داغ بودی که بعدی رو میگرفتی 
ولی خداییش حال داد...منفی گرفتنم عالمی داره!
زنگ اخر:
خانوم هرکی رو صدا میزد طرف میگفت خانوم من نخوندم
یهو گفت مبینا!
من همچین با اعتماد بنفس گفتم خانوم خوندما ولی
خانوم گفت ولی بی ولی همین که خوندی بسه پاشو بیا
رفتم امد بپرسه...گفتم خانوم من درس جلسه قبل رو خوندم
بچه ها:ههههههههههههه
خانوم:ساکت ببینم...واسه چی درس جلسه قبلو خوندی؟؟
من:خو خانوم اون جلسه غایب بودم بعدم ماشالا تا این هفته تعطیل بود ولی زنو شوهرو خوندم
خانوم:ماشالا گوشی تونو گذاشتن واسه هروکر؟؟حالا 400تا اس ام اس دادی یکی هم میدادی تکلیفو میپرسیدی ازت کم میشد؟
من:خانوم
اتفاقا اولین اس ام اسی که این چند روز دادما به جونه خودم نه به جونه بچه
ها پرسیدم درس چی داریم ولی سوالا رو که نمیتونستن اس ام اس کنن
خانوم:حرف نباشه وایسا ازت میپرسم همینو که هنر کردی خوندی..اخه زنو شوهرم چیزی داشته؟
من:اره خانوم زنوشوهر خیلی مبحثش پیچدست خو
دبیر:تزلزل یعنی؟
خانوم:دانشتون منو کشته...زحمت کشیدین
زیست:
خانوم:اره حالا خیلی نمک ها خوب شده ید دار شده قبلا اینجوری نبود یادش بخیر
من:اره خانوم جلدش زرد بود یادش بخیر 
خانوم:بله...بگذریم
مهسا:خانوم روش با قرمز نوشته بود..یادش بخیر 
خانوم:بله..خب برگردیم سر درسمون 
انشرلی:هه خانوم چقدم بدمزه بود ولی بانمک بود یادش بخیر 
خانوم:ای باباااااااااااااااااااااااااا حالا یه چیزی گفتم ولم کنین دیگه
او در انجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر به نام "ویکی" زندگی میکند
کاری از دست خانوم حمیدی بر نمی امد و از طرفی هم اتاقی مسعود خیلی هم خوشگل بود
او به رابطه میان آن 2 ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او میشد
مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت:من میدانم شما چه فکری میکنید اما من به شما اطمینان میدهم که من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم
حدود یک هفته بعد ویکی پیش مسعود امد و گفت:از وقتی مادرت رفته قندان نقره ای من گم شده.تو فکر نمیکنی که او قندان را برداشته باشد؟؟؟
مسعود گفت:خب من شک دارم ولی برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد"
او در ایمیلش نوشت:"مادر عزیزم من نمیگم که شما قندان را از خانه من برداشتید و در ضمن نمیگم که شما آن را برنداشتید.اما در هرصورت واقعیت این است که قندان از وقتی شما به تهران برگشتید گم شده. با عشق مسعود"
روز بعد مسعود یک ایمیل با این مضمون از مادرش دریافت نمود:
"پسر عزیزم من نمیگم که تو با ویکی رابطه داری! و درضمن نمیگم که باهاش رابطه نداری.اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در رختخواب خودش میخوابید حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود"
وای که نمیدونین این 2روز چی به سر ما امد....
2شنبه ساعت گذاشتم مث بچه های خوب ساعت 7 بیدار بشم و برم خونه مامی بزرگ هیوا که نذری حلیم داشتن
حالا نگو شارژ گوشی مبارک تمومید و من 11 صبح بیدار شدم
11صبح با اعصابه داغون نشسته بودم کف اشپزخونه اخم های تو هم چایی میخوردم
به ریحانه و نازنین زنگیدم که ساعت 2 مسجد داداشه گلبهاره 2ونیم تو مسجد باشین
بابا امده میگه پاشو حاضر شو عمه فطی میخواد بیاد دنبال تو و خواهرت باهاشون بری روستای اقا رضا اینا میگن خلی قشنگ عزاداری میکنن
گفتم چی چیو خوب عزاداری میکنن من هزارتا قرار دارم با دوستام
حالا مامی تو اون وضعیت میگه چندتاشون پسرن؟
من:مامی وقت گیر اوردیا من اعصاب ندارم توام هی سربه سرم بذار
بابا:حالا اشکال نداره هفتم خودم همتونو میبرم میرسونم مسجد
من:تشکر از لطفتون خودمونم فک کنم بتونیم این چند قدمو راه بریم
خلاصه منو فرستادن با عمه فاطی رفتم
عمه فاطی اینا اونجا یه خونه باغ خوشملی دارن
رفتم اونجا جون میداد واسه خوابیدن
خواهرم امد گفت پاشو بینیم میخوایم بریم ناهار
یعنی دوس داشتم 2دستی بزنم تو سر خودم
خلاصه رفتیم حسینیه محله وسط ناهار باقالی پلو با گوشت بود ولی والحق خوشمزه بود
نکته1:نوشابه های همه زم زم بود.واسه من یه مارک ناشناخته ای بود
نکته 2:اون روستاهه 3تا محل داره:محله پایین.محله میون.محله بالا!
بعد از صرف ناهار امدیم بخوابیم گفتن پاشو بیا جلو در شیر کاکائو میریزیم مرد ها نیستن تو پررو تری شیر کاکائوها رو پخش کن!
بعدشم 100 کیلو گوشت اوردن خونه همه فامیل های شوهر عمم هم امدن اونجا
(فردا ناهار نذریه عمه فاطی اینا و فامیل های شوهر عمم بود)
من تو عمرم گوشت پاک نکرده بودم
حالا یه چاقو داده بودن بهم این هواااا
منم یه نیگا به خودم میکردم یه نیگا به چاقوهه هههههههه
بعدم رفتیم تو حیاط حسینیه زن و مرد قاطی بودن داشتن عزاداریمیکردن واقعا قشنگ بود..
بعدش مداحه یه چندخطی شعر خوند
دو بیتش این بود:
حاضری تلفن همراهه تو را چک بکند به این شرط که حافظه را دست نزنی
حالا همه داشتن گریه میکردن من بلند گفتم :نــــــــــــــــــــــــــــه
همه دختر پسرا زدن زیر خنده
خواهرم گفت:اگه تونستی یه دقیقه ساکت شی
هیییییی خلاصه که من چی کشیدم روز تاسوعا...
این فقط تاسوعا بود هااااا
ماجرا عاشورا رو میذارم ادامه مطلب
ادامه مطلب...
چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن؟؟یعنی مردای ایرانی اینقدر چشم ناپاکن که نمیتونن خودشون رو کنترل کنن؟؟
پسره لبخندی میزنه و میگه:ملکه انگلستان میتونه با هرمردی دست بده؟و هرمردی به ملکه انگلستان دست بزنه؟؟
پسره انگلیسی با عصبانیت میگه:...نه! مگه فرد عادیه؟؟فقط افراد خاصی میتونن با ایشون در رابطه باشن!!
پسره میگه:خب خانومای ما همه ملکه هستن...!
بزن کف قشنگه رو به افتخار همه ملکه های ایرانی!
خلاصه زنگ اولو نرفتم تخت گرفتم خوابیدم
زنگ دوم ولی امتن ریاضی داشتیم موضوع مرگ و زندگی بود
دیگه بلند شدم با یه حال زاری رفتم مدرسه دیدم بـــــــه زرشک امتن لغو شد
تو دلم داشتم از اون امیرکبیر که دارالفنون رو تاسیس کرد تا حاج بابایی و همه رو چیز بارون میکردم وسطاشم چندتا به خودم میگفتم
ریحانه هم که سرما خورده بود بهش میگفتم چطوری حشیشیه شیشه ای؟
حالا امروز اون به من میگفت!
منم که مث میت از این صندلی به اون صندلی ولو میشدم
همه چی هم میخوردم
دیگه بعد از اینکه هرچی دلم خواست و نخواست خوردم 4تا قرص سرماخوردگی هم خوردم سر زنگ عربی رسما خواب بودم فقط وسطاش یه متاهل مجردی هم میگفتم.دبیرمون میگفت زنگ اول نبودی راحت بودیم.ایشششششششششش اصلا یکی نیس بگه کلاس بدون من صفا نداره که
دبیر عربیه گفت خب حالا مبینا با فَعال یه مثال بگو ببینیم؟
انشرلی:رقاص
من:خب دیگه خانوم به جا من جواب داد.منم همینو میخواستم بگم
خانوم:ینی شما از دم منحرفیدا
یکی از بچه ها:باع خانوم تازه فهمیدی؟
مینا:خانوم مارمولک به عربی چی میشه؟
خانوم:این همه کلمه رو ول کردی مارمولک رو چسبیدی؟
یکی از بروبچ:خانوم اخه میخواد یه جوری فحش بده کسی نفهمه
خانوم:خب فحش انگلیسی بدین
من:خانوم اخه چیزه
خانوم:چیزه مبینا؟
من:چیز دیگه فحشا انگلیسی بالا 18 ساله
خانوم:ایییی روکه رو نیس
یکی از بچه ها:اره بابا سنگ پا قزوین دربرابرش سفیدابه
میگه پاشو دیگه
میگم قربونت برم 5شنبست یه زنگ دیرتر میرم
مامی:نه خودت دیروز گفتی واسه محرم مراسم دارین باید زود بری
من:ها؟کی گفت؟من گفتم؟غلط کردم اشتباه شده مامی
مامان:بلند شو تا امام حسین حالتو نگیره ادم نمیشی؟پاشو بینم..چاییت سرد شد..ارده میخوری یا خامه؟
من:مامان امروز نمیرم مدرسه گلوم درد میکنه خیلیم درد میکنه
مامی:وای بمیرم چت شده عزیزم؟چقد بگم شب مث ادم بخواب پتو بنداز روت؟حالا پاشو بیا صبحونتو بخور عسل بهت میدم تا خوب شی
من:مامان میگم نمیرم مدرسه میگی بیا عسل بهت بدم؟عسل بخوره تو سرم خوابم میاد بذا بکپیم دیگه
مامان:بی ادب با این حرف زدنت دیگه تکرار نشه ها پاشو بینم چاییه دیگه به درد نمیخوره
من:مامی دوستتدارم
مامی:حرف نزن پاشو لباساتو بپوش
ناهارم به جا پیتزا مرغ میذارم تا خوب شی
من:مامی حالا یه غلطی کردیما خوبم بابا
مامانم:میخواستی از این غلطا نکنی حالا هم ظهر مرغ میخوری تا یاد بگیری الکی مدرستو نپیچونی..پاشو بینم تا چایی رو نریختم روت
خواهرم:ضایعات خریداریم
من:تو دیگه حرف نزن الا جفت پا میرم تو دندون 32 مت ها
خواهرم و مامانم:
اگه ما و وبمونو دوس دارید نظر بدید دیگه این مبینا هم هی آپ میکنه
نمیذاره آدم دو کلام با بینندگان وب حرف بزنه والا
من دیگه آپ نمیکنم ![]()
چون منو و آپ هامو دوسندارید![]()
![]()
خانوم:اینو خودت نوشتی؟چه قشنگ نوشتی!
پردیس:خانوم گام به گام نوشت ماهم از رو اون نوشتیم
خانوم:پس همون...گفتم به گروه خونیه شما نمیخوره اینقد خوب جمله بندی کنی
خانوم:اگه فضانورد بدون لباس مخصوص از سفینش بیاد بیرون چی میشه؟
من:خانوم اجازه؟ میترکه
خانوم:بله البته متلاشی میشه
خانوم امد فشار سنج بکشه تا یه ذره شو کشید کلاس ترکید از خنده
خانوم:خب من نقاشیم خوب نیس شما هم که منحرف...اصلا نخواستیم فشار سنج!

زبان فارسی:
خانوم:کلوخ چیه؟ انشرلی:کلبه
خانوم:خسته نباشی! ما:خانوم بچه کلی هم خسته شد باز تهنایی فکر کرد
خانوم:خب شما خانوم جعفری. خانوم نجاتی
من:الان میرسه به من میگه نمیشناسم
خانوم:خب و بعدی شما خانوم باقری بخون!!!
بروبچ:ههههههههه خانوم دمت گرم
من:شانس خو شانس نیس ...ایششششششش
خانوم:خب خانوم قاسم ابادی
ما: بیچاره خیلی فامیلیش قشنگه خانوم ابادترش هم کرد
خانوم:اِ راس میگنا! خانوم حسین ابادی
خانوم:پرنده دوید.بچه پرید
یکی از بچه ها:خانوم پرنده نمی دوه هااااا حالا بچه شاید خربازی دراره بپره

زبان انگلیسی:
منو ریحانه داشتیم ترجمه میکردیم:
بپر بالا بیا اینجا بغل من!!
خانوم:چی چی معنی کردن...خوبه شما مترجم نیستین
خانوم:نه دیگه لبخند نمیشه.laugh ینی...؟
من اروم گفتم:ینی مرد از خنده
خانوم:کی بود؟
انشرلی:هههه مبینا بود
من:درد...خانوم خودش بود از خندش معلومه
انشرلی:نه بقران.به جونه مامانم من نبودم!
از خدا میخوام که کمکمون کنه دست به دست هم بدیم و نمرات درخشان را جبران کنیم
امید است سرکار خانوم...دبیر محترم دینی تا اخر سال دوام بیاورد و اموزگار دلسوز و خشن ما باقی بماند"

حالا سوتی های ریاضی:
خانوم از در اومد تو کلاس
من نیشم باز نشسته بودم رو صندلی خانوم
پاهامو دراز کرده بودم رو میز..
هی دیدم بچه ها سرفه میکنن میگن ااااهم اهممم
یهو برگشتم دیدم خانوم بالا سرمه ههههه
من:هیییییی اخ اخ اخ خانوم ببخشید
خانوم:خو حالا پاشو بی زحمت ... !

خانوم:اینطوری با 2تیر یه نشونو میزنیم
ما:خانوم اصولا با یه تیر دو نشونو میزنیما
خانوم:آخ..این صابری که حواس نمیذاره واسه ادم

خانوم:طهماسبی بیا تمرین بنویس
خانوم:ا راستی شما طهماسبی ندارین!

دین و زندگی:
خانوم:حسین ابادی؟
حسین ابادی:بله خانوم؟
یکی از بچه ها:پاشو بیا نامه اعمالتو بگیر
حسین ابادی رفت خانوم با دست چپش برگه شو داد
یکی دیگه از بچه ها:اوه اوه بدبخت شدی رفت...کف جهنمی

ریحانه داشت میخندید...
خانوم بهش نگاه کرد گفت:الان از توام میپرسما.کاووسی پاشو
بعد به ریحانه نگاه کرد ابرو انداخت بالا یه لبخندی هم زد...منتظربود ریحانه بلند بشه
ریحانه :خانوم من که کاووسی نیستم!
خانوم که ضایع شده بود:ساکت ببینم زنگه دیگه کتاباتونو جمع کنید

خانوم:خب چرا خداوند را انگونه که باید نمیشناسیم؟
من:چون خداوند مخلوق است و ما خالقیم
خانوم:والا فک کنم ما مخلوقیم!

خانوم:خداوند در افرینش جهان از روی هدف بوده
انشرلی:خانوم چی شی شد؟این خو قاطی پاتی شد..
من:خانوم دلتون هم بخواد ما به این فعالی
دبیر:شما هروقت به جز اتیش سوزوندن رفتی سر یه کار دیگه مستقل شد اونوقت بهت میگیم فعال

محدثه:خانوم نقش پدرومادرو میشه بگیم زنو شوهرو نگیم؟
خانوم:نه دیگه زنوشوهر که پدرو مادر هم نیستن

نازنین:اره همه وسایل برقیامون سامسونگه
من:ما اصلا رابطه خوبی با سامسونگ نداریم فقط ماشین برقیمون سامسونگه
نازنین :چیچیتون؟
من:ماشین برقیمون
نازنین:خاک تو سرت ماشین برقی چیه
من:امدم درست کنم سوتیمو گفتم باکلاسه جاروبرقیه دیگه هههه

زیست:
خانوم:خب گوسفند بهتره یا گاو؟
ما:خانوم چی چی شون؟
خانوم:فضولاتشون!
یکی از بروبچ: خانوم دمت گرم دیگه ما گوسفند یا گاویم که فضولاتشونو دیده باشیم؟
خانوم:خودتونو که نگفتم
یکی دیگه از بچه ها: فامیلاتونو گفت!!

دبیر:ون هلمونت با اب بارون گیاهشو اب میداده تابستون پس چیکا میکرده؟
ما:خب بهش اب نمیداده
خانوم:خو کشتین خودتونو...

زبان:
گلشید:ببر سنگین تره یا گاو؟
محدثه: مهسا!
بعدش هانیه میخواست بگه a cow گفت a گاو!
مهسا:خوبه نگفت اِ مهسا !

عربی:
ریحانه:خانوم من با این مزیدا و متاهلا مشکل دارم
خانوم:با چیه به قوله خودتون متاهلا؟
من:خانوم با تاریخ ازدواج شون
خانوم:مبینا شما ساکت
خب ریحانه اشکال نداره که مشکل داری

خانوم داشت از روی درس جدید میخوند:
صبح نام وشماره تلفنم را روی شکمم نوشتم
بچه ها:ههههههههههههههههههههههههههههههههه
خانوم:بابا این به خاطر شهادت نوشته بوده!شما کلا فکرتون خرابه
خانوم:بچه ها این جمله تقریبا غلطه
انشرلی:خانوم اگه غلطه چرا نوشتنش؟؟
یکی از بچه ها:نوشتن که سفید نمونه تو کتابامون نقاشی بکشیم![]()
خانوم:الان که معلمتون نیستم معلم سال بعدتون بهتون میگه![]()
انشرلی یه خودکار ابی کنکو دستش بود داشت تند تند مینوشت و میزشو خط خطی میکرد
من: انشرلی خودکاره منه دستت؟
انشرلی: نه واسه چی؟
من:هیچی گفتم اگه مال منه یکی بزنم تو دهنت ازت بگیرمش![]()
انشرلی:هه هه نه بابا مال توئه با خودکاره خودم که خط خطی نمیکنم
رفته جامدادیشو نگاه کرده میگه مبینا بمیری مال خودم بود![]()
![]()
![]()
شیمی:
خانوم:از ۷۸ و۲۱ درصد چقدش میمونه؟؟
همه بچه ها با اعتماد بنفس:۹درصد![]()
خانوم:اونوقت ادعاشون میشه ریاضیشون خوبه![]()
![]()
زبان خارجه:
خانوم داشت املا میگفت
یه دختری در زد بیاد تو
خانوم بهش گفت برو من الان دارم دیکته میگم اگه سرمو بچرخونم همه اینا ۲۰ میشن![]()
برو بعدا بیا
تا دختره در کلاسو بست رفت بیرون گوشیش زنگ زد
دیگه کلاس ترکید..![]()
![]()
![]()
![]()
خانوم:کی پیش نیوتونه؟؟
من:تخم مرغه
خانوم:تخم مرغ میخواد چکار؟خدمتکاره پیش نیوتونه
من:خب خانوم خدمتکاره رو میخواد چکار؟؟![]()
خانوم:الله اکبر...![]()
زنگ دوم و چهارم دینی داشتیم
وقتی امد همه بچه ها التماس که خانوم جونه هرکی دوس داری زنگ اخر بگیر
اونم یه لطفی کرد گفت باشه الان بخونین تا زنگ اخر..
من:خانوم اجازه؟ما خوندیما ولی از این درس ۴ که سوال نگفته بودین فقط یاد گرفتیم امام علی مرد خوبی بوده
خانوم:خسته نباشی رسما
بعدش هم سوالا رو بهمون گفت
زنگ اخر سر امتحان:
رفتم برگه امتحانمو دادم به خانوم
میگه چرا یه کلمه در میون نوشتی "سعادت"؟
من:خانوم اخه اون دفعه ما دوبار سعادت رو نگفتیم شما بهمون دادی ۱۸
الان ۲۰ باری نوشتیمش کم و کسری نیاد نمره کم بشه
خانوم:![]()
من تو دلم:زهر مار![]()
حالا رفتیم ناهار بخوریم
میبینم زکی باز آشه
به خانوم.. میگم بابا خانوم من اوندفعه اش ترشی گرفتم تا ۴ روز سبزیاش هضم نشده بود
میگه اشکال نداره ایندفعه سبزیاش خوبه
تازه کشک بگیر ترشی نگیر
میگم خانوم نخود لوبیا داشته باشه ها ...من نخود لوبیا دوس دارم
یه اش بهم داده میگه بگیر حالشو ببر پره نخودلوبیاست
حالا من گرفتم کلی ذوق کردم وزنش کمه دیگه قیصی میسی نداره
تا اخرش خوردم دریغ از یه دونه نخود لوبیا
دیدم بله دیگههههه همش ابه که وزن نداره![]()
بهش میگم خانوم این خو فقط دوسه تا پوست لوبیا توش بود
میگه خودشو خوردی نفهمیدی
مملکته داریم؟![]()
![]()
حالا ۳شنبه فیزیک:
خانوم:به همین دلیل پرنده ها زمستون چیکا میکنن؟
ما:خودشونو باد میکنن![]()
خانوم:خودشونو باد میکنن دیگه چیه؟؟پوش میدن به بال هاشون![]()
خانوم ازمایش رو اورده جلو چشمم میگه میبینی؟میگم بله
میگه مطمئنی؟میگم پـ نـ پـ مگه کورم خانوم؟ارلن مایعه تو دهنمه میبینمش خو![]()

















